كتابي كه ورق مي زنم و دفتري كه در آن مي نويسم،بوي تو را دارد.بويي كه مرا از قديمي ترين غارهاي زمين جدا مي كند و به آسمان مي برد. آنقدر بالا مي روم كه ماه را زير پایم مي بينم و مي توانم صداي فرشتگان‏ را بشنوم.

درخت بلوطي كه هر روز مقابل دیدگانم‏ راه مي رود و كبوتري كه بر لبه حوض مي نشيند،بوي تو را دارد.بويي كه مرا از خوابهايم می گیرد و به دست ترانه ها می سپارد.آنگاه طنين ساده اي مي شوم و در گوش‏ جهان مي نشينم...

بوي تو را دارد اين روزهاي غريب،اين بشقابهاي خالي،اين قاشقهاي زنگ‏ زده،اين نامه هاي نانوشته و گیسوان خیس مادرم.خودم را در آغوش كلمه ها رها مي كنم و بي صدا می گریم.بي صدا مي خندم،بي صدا عاشق مي شوم،بي صدا گرسنه مي مانم و بي صدا مي ميرم.

هیچکس نام مرا بلد نيست.باد پلاک ‏خانه ام را با خود برده است.آرزوهايم در جوي افتاده اند.

نام تو را روي ناخن هايم مي نويسم و انگشتانم‏ را با شاخه هاي درخت سيب پیوند‏ مي زنم.

فردا همه سيب ها_سرخ و سبز،كال و رسيده_بوي تو را خواهند داشت و بوي عاشقانه هاي مرا...

بي صدا نام تو را بر زبان مي آورم و پیراهنم‏ را با بوي تو مي شويم.

فردا اتاقم پر از بوي يوسف مي شود و آينه هايم زيباتر از ديروز مي خندند...