عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق میشود...
وقتی می رفتم گمان ساده می بردم
سنگ روی سنگ بند نمی شود
روزها گذشته...
اما انگار آب هم از آب تکان نخورده
گاهی شاید بهتر باشد احساسمان نسبت به آدمها را فراموش کنیم؛نه خود آنها را
حالا اشک هایم هم شبیه تو شده اند...
گریه می کنم ...
نمی آیند...
جریان چیه؟!!
که هیچگاه جسد اونهایی که ادعا دارن برای ما می میرن
پیدا نمیشه !!!
روزم خوش است چراکه برای تو می خوانم،شبم خوش است چرا که برای من میخوانی.روزگارم خوش نیست چرا که باهم نمی خوانیم.
برهنه به دنیا می آییم،برهنه می بوسیم،برهنه می میریم.با این همه عریانی اما...قلب هیچ کس پیدا نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۹:۲ ب.ظ توسط مریم
|
برکه اي در همين نزديکي ست