دریا
امشب کنار ساحل،به به عجب هوایی
دارد دلم هوایت،ای شاه بی وفایی
با موج های" دریا"، دل را رفیق ره کن
ای ناخدای کشتی،حقا که ناخدایی
در ساحل غم و درد،ای ماه نورسیده
یکدم رخ تو آید،شاید که روشنایی
باران به لوح شن ها،ردّی ز دل کشیده
یکدم نظر به این دل،از روی آشنایی
جاری به گوش دریا،آواز خوب ماهی
صد بارک ا... ای مه،تو ماهی ِکجایی
امواج پرتلاطم،در جستجوی احساس
مرهم به زخم دل نه،دردِ مرا دوایی
صدها صدف روی شن،چون سینه های شیدا
کن غنچه لبت باز،ای گوهر خدایی
از آب دیده من،دریای دل پرآب است
از این غریق تنها،کس نشنود صدایی
کشتی نشسته در گِل،آهی کشیدم از دل
درمان غصه ها کن،این عقده را شفایی
تو ماهتابی و مه،تو روشنائی ره
همچون ستاره هائی،تو شمسی و سمایی
"عاشق"ببین نشسته،چون قایقی شکسته
شاید نگاه لطفی،بر حال او نمایی
پ.ن:این شعر رو یکی از دوستان سروده اند.با اسم وبلاگم هماهنگ بود،اینجا نوشتمش.
برکه اي در همين نزديکي ست