لبخند تو
با یک لبخند تو،هزار راه بسته باز می شود و هزار خاطره بی پایان آغاز می شود.با یک نگاه تو،هزار مرده ی پریشان زنده می شود و هزار آسمان تاریک،خورشید تابنده می شود.با یک اشاره ی تو،دل نازکم هزار پاره می شود و میلاد با شکوه عشق هزار باره می شود.در این شب وحشت زا دستهای خسته ام را بگیر و کلمه های معصومی را که بر زبانم متوقف مانده اند به سوی عشق ببر.
در این زمستان قطبی پیراهنم را با عطر یوسف گرم کن و هفت آسمان گمشده را از روی شانه هایم بردار! آنقدر به رد پاهای زلال تو چشم می دوزم تا سبک ترین ابرها پایین بیایند و درختان کهنسال دوشادوش من به رودهای سفید سلام بگویند.
بر سطر سطر عریانی ام شعرهایی را می خوانی که فرشته ها با دست های نورانی شان نوشته اند و در تار و پود آوازهایم هزار صبح کوچک را می بینی که یکی پس از دیگری متولد می شوند.با یک وزش گیسوی تو،اقیانوس ها متلاطم می شوند و ماهیان عشق را تجربه می کنند و صدفهایی که در باغ های مرجان خانه دارند،مرواریدهای درخشان خود را به دهان من می بخشند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۷:۲۸ ب.ظ توسط مریم
|
برکه اي در همين نزديکي ست