روحم خسته است،جانم به لب رسيده،تنها در اين گوشه افتاده ام.سرنوشت من اين بوده،کار ديگري از دست من ساخته نيست.چشمانم خيس است.دستم بی اراده می لغزد وکاغذها را سياه می کند.احساس ناخوشايندی سراسر وجودم را فراگرفته.درد گلويم روزهاست که مرا رها کرده؛ديگر تنهای تنهايم.دلم برايت تنگ شده است.برای آن نگاه بی غرورت.خالی ازهرافاده ای.ای کاش هرروزمی ديدمت.اما نمی دانم هروقت می بينمت بی اختيار رو يم را برمی گردانم،قلبم به تپش می افتد و دلم می خواهد هرگز نديده بودمت.ای کاش می توانستی درک کنی و اين را به حساب بی ادبی نمی گذاشتی.

ای کاش خودت می آمدی و حرف دلم را به خودم می زدی؛می گفتی:"دو ستت دارم".

و آن وقت من هم با اراده ای دو چندان می گفتم:"من هم دوستت دارم عزيزم"ودستها يت را در دستا نم می گرفتم تا گرمايش روح خسته ام را گرم كند.می گفتمت كه چه شب ها را که با يادت گذراندم و می گفتم که زندگيم بی تو معنی ندارد.

روحم خسته است،جانم به لب رسيده،تنها دراين گوشه افتاده ام.سرمای بی پير زمستان امانم را بريده است.اما هنوز تسليم نشده ام.آرزوی ديدار دوباره ي منجي زندگيم مرا سرپا نگه داشته است.

باد زباله ها را به هر طرف که بخواهد،می برد.ماه هر از چند گاهی پشت يک ابر چهره می پوشاند واندک نورش را از من دريغ می کند.نشسته ام روی صندلی،سوز و سرما همچنان ادامه دارد.مردم د اخل ماشين هايشان در حرکتند اما دو ساعتی می شود که پياده ای را نديده ام.من هستم و فقط من؛در انتظار آخرين ديدار.ابرها کنار می روند،روشنايی ماه پياده رو را تا نيمه روشن می کند.از دور سايه ای پديدار می گردد،قلبم به تپش می افتد،گردنم به ناگاه خم می شود،می خواهم بلند شوم و از آنجا بروم اما ديگر رمقی در من به جا نمانده،با نهايت تلاش رويم را برمی گردانم،تو را می بينم با ناشناسی در کنارت،می آيی از کنارم رد می شوی و توجهی نمی کنی،گويي كسي را نديده اي.خوشحالم،ديگرآرزويی ندارم،تو را ديده ام.با آخرين بازمانده های جانم خودم را به روی پل می رسانم به آسمان نگاه می کنم،ديگر ستاره ای در آسمان نمی درخشد.

خوشحالم،ديگر آرزويی ندارم،تنها اين که آب مرا بپذ يرد.تمام توان خود را جمع می کنم.

روحم رفته است،جانم به سر رسيده،تنها گوشه ای افتاده ام.ديگر روز آمده است و من روي همان صندلي نشسته ام.ديگر از سرما خبري نيست،ديگر غمگين نيستم،نمي دانم به چه خاطر است شايد به اين خاطر كه او ديگر تنها نيست،كسي را دارد كه شريك تنهاييش باشد،كسي كه اين بار سنگين را تواند بر دوش كشد.در آنسوي پل كنار ساحل مردم جمع شده اند،گويي به چيزي غريب مي نگرند.احساس سبكي مي كنم،ديگر چون گذشته ها قدم هايم سنگين نيستند،به آن سوي پل مي روم،مي روم تا به ديگران بپيوندم،همه شان غم خاصي در چهره دارند،صداي پچ پچشان را مي شنوم،يكي مي گويد:"هميشه روي آن صندلي مي نشست"و با دستش صندلي آن سوي رودخانه را نشان مي دهد.و ديگري با حركت سرش تأييد مي كند.جمعيت را كنار مي زنم،به آرامي راه خود را باز مي كنم.

جنازه اي درساحل رودخانه افتاده است.چهره اش به نظرم آشنا مي آيد،نزديك تر مي روم به او خيره مي شوم.اما نمي دانم او را كجا ديده ام،ايستادن بي فايده است برمي گردم؛به سوي صندليم.تا شب وقت دارم تا به او و سرنوشتش فكر كنم.