ساحل دریا

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

تمامِ طعم لذت


با تو معنی می شود...!


وقتی تعبیرِ عسل ترین رویا


آغوش تــــــــــــو باشد...

[ دوشنبه 8 اردیبهشت1393 ] [ 2:4 قبل از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

سلام دوستان عزیزم


این آی دی فیسبوکمه:


Mariya Hp


اگه دوست داشتید ادد کنید تا اونجا بهتر باهم در ارتباط باشیم.


سپاس از همگی...

[ چهارشنبه 2 بهمن1392 ] [ 4:31 قبل از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

پر از تو ام...


به تهیدستی ام نگاه مکن!


مگو که هیچ نداری!!!


ببین...!


تو را دارم...

[ پنجشنبه 26 دی1392 ] [ 0:7 قبل از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

سازنده ترین کلمه "گذشت" است؛آن را تمرین کن.

پرمعناترین کلمه "ما" است؛آن را به کار ببند.

عمیق ترین کلمه "عشق" است؛به آن ارج بنه.

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است؛از بین ببرش.

سرکش ترین کلمه "هوس" است؛با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه "من" است؛از آن حذر کن.

ناپایدارترین کلمه "خشم" است؛آن را فرو ببر.

بازدارترین کلمه "ترس" است؛با آن مقابله کن.

نشاط بخش ترین کلمه "کار" است؛به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه "طمع" است؛آن را بکش.

آرام بخش ترین کلمه "صبر" است؛برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه "امید" است؛به آن امیدوار باش.

تواناترین کلمه "دانش" است؛آن را فراگیر.

محکم ترین کلمه "پشتکار" است؛آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه "غرور" است؛آن را بشکنش.

شایع ترین کلمه "شهرت" است؛دنبالش نرو.

حسرت انگیزترین کلمه "حسادت" است؛از آن فاصله بگیر.

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است؛آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه "سلامت" است،به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است؛به آن اعتماد کن.

بی احساس ترین کلمه "بی اعتنایی" است؛مراقب آن باش.

زشت ترین کلمه "دورویی" است؛یکرنگ باش.

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است؛دوست داری با تو چنین کنند؟!!

مؤقرترین کلمه "احترام" است؛برایش ارزش قائل شو.

[ سه شنبه 24 دی1392 ] [ 2:13 قبل از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

 كتابي كه ورق مي زنم و دفتري كه در آن مي نويسم،بوي تو را دارد.بويي كه مرا از قديمي ترين غارهاي زمين جدا مي كند و به آسمان مي برد. آنقدر بالا مي روم كه ماه را زير پایم مي بينم و مي توانم صداي فرشتگان‏ را بشنوم.

درخت بلوطي كه هر روز مقابل دیدگانم‏ راه مي رود و كبوتري كه بر لبه حوض مي نشيند،بوي تو را دارد.بويي كه مرا از خوابهايم می گیرد و به دست ترانه ها می سپارد.آنگاه طنين ساده اي مي شوم و در گوش‏ جهان مي نشينم...

بوي تو را دارد اين روزهاي غريب،اين بشقابهاي خالي،اين قاشقهاي زنگ‏ زده،اين نامه هاي نانوشته و گیسوان خیس مادرم.خودم را در آغوش كلمه ها رها مي كنم و بي صدا می گریم.بي صدا مي خندم،بي صدا عاشق مي شوم،بي صدا گرسنه مي مانم و بي صدا مي ميرم.

هیچکس نام مرا بلد نيست.باد پلاک ‏خانه ام را با خود برده است.آرزوهايم در جوي افتاده اند.

نام تو را روي ناخن هايم مي نويسم و انگشتانم‏ را با شاخه هاي درخت سيب پیوند‏ مي زنم.

فردا همه سيب ها_سرخ و سبز،كال و رسيده_بوي تو را خواهند داشت و بوي عاشقانه هاي مرا...

بي صدا نام تو را بر زبان مي آورم و پیراهنم‏ را با بوي تو مي شويم.

فردا اتاقم پر از بوي يوسف مي شود و آينه هايم زيباتر از ديروز مي خندند...

[ پنجشنبه 2 خرداد1392 ] [ 5:32 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

مهربان مادر من

ای من از مهر تو در جامه ی گرم

ای من از لطف تو در بستر ناز

هرگز از خویش مرا دور مساز

ای مرا مظهر ایمان و غرور

ای نگاه تو پر از گرمی و نور

ای صدای تو مرا روح نواز

هرگز از خویش مرا دور مساز

نازنین مادر من

من به گلزار وجود

چون گلی تشنه ی باران محبت هستم

هرگز ای ابر پر از رحمت و عشق

نوگل تشنه ی خود را مبر از خاطر پاک

ای درِ گلشن قلب من بر روی تو باز

هرگز از خویش مرا دور مساز

مادر،از نغمه ی لالایی تو

می رسد بانگ ملائک بر گوش

از صدای سخن عشق تو،عالم مدهوش

قسَمَت می دهم ای از همه دنیا بهتر

به همان شیر محبت که مرا نوشاندی

به همان نغمه ی لالایی شبهای دراز

هرگز از خویش مرا دور مساز

سینه ی پاک و دل کوچک من

همه از مهر رُخَت لبریز است

با تو پاییز برایم چو بهار

و بهارم بی تو

سرد و غمناک تر از پاییز است

ای پرستارِ تن ِ کوچک من از آغاز

هرگز از خویش مرا دور مساز

بی تو،من هیچم هیچ

همه ی هستی ام از هستی توست

شیره ی جان تو در رگ رگِ جانم جاریست

و به پاکی ِ تو و شیرِ تو سوگند که من

تا که خون تو به رگهایم هست

از تو ای چشمه ی جوشان امید

بر نمی دارم دست

قسَمَت می دهم ای از همه دنیا بهتر

به همان شیر محبت که مرا نوشاندی

به همان نغمه ی لالایی شبهای دراز

هرگز از خویش مرا دور مساز

هرگز از خویش مرا دور مساز

[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 8:22 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

شده ام معادله چند مجهولی!

این روزها

هیچ كس

از هیچ راهی

مرا نمی فهمد...!

[ یکشنبه 8 اردیبهشت1392 ] [ 4:23 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او رو به رو شدی،مراقب باش که...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن رو به رو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانه گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین می بارند.گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحرانگیزش را نشنوی که مسحور شیطان می شوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت می سوزاند و به چاه ویل سرنگونت می کند مراقب باش...

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید،گفتم: به چشم.

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو.پس شکر کن و هیچ مگو...گفتم:به چشم.

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم،به چشمانش ننگریستم،و آوایش را نشنیدم.چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا به سوی او می خواند بنشینم،اما از خوف آتش قهر و چاه باز می گریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم.دیگر تحمل نداشتم.پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و گریستم.نمی دانستم چرا؟!!

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،می دانست.

با لبخند گفت: این زن است.وقتی با او رو به رو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.بدون او،توغیرکاملی.مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است.من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را می پرورد؟من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،گیسوانش را نظر مینداز،و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...من اشک ریزان و حیران خدا را نگریستم.

پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه طویل تهدید کردی؟!خدا گفت:من؟!!

فریاد زدم:شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی.گفتم:خدایا اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا باز هم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت:من سکوت نکردم،اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا...و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرف های پیشینش را برای دیگری تکرار می کند!

[ یکشنبه 20 اسفند1391 ] [ 8:1 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم،از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من میروی

آرزوی دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

[ یکشنبه 6 اسفند1391 ] [ 6:5 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنیم.

گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی می شود که با آن زندگی می کنیم.

گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود که چشمانمان رهایش نمی کند.

گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم...!

[ جمعه 13 بهمن1391 ] [ 5:27 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

یک قانونی هست که میگه:

تا قبل از اینکه پرواز کنی هر چقدر خواستی

بترس

فکر کن

شک کن

دو دل شو

پشیمون شو

اما وقتی که پریدی

اگه وسط راه پشیمون شدی

بازی رو باختی...!

[ پنجشنبه 21 دی1391 ] [ 8:2 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

امشب کنار ساحل،به به عجب هوایی

دارد دلم هوایت،ای شاه بی وفایی

با موج های" دریا"، دل را رفیق ره کن

ای ناخدای کشتی،حقا که ناخدایی

در ساحل غم و درد،ای ماه نورسیده

یکدم رخ تو آید،شاید که روشنایی

باران به لوح شن ها،ردّی ز دل کشیده

یکدم نظر به این دل،از روی آشنایی

جاری به گوش دریا،آواز خوب ماهی

صد بارک ا... ای مه،تو ماهی ِکجایی

امواج پرتلاطم،در جستجوی احساس

مرهم به زخم دل نه،دردِ مرا دوایی

صدها صدف روی شن،چون سینه های شیدا

کن غنچه لبت باز،ای گوهر خدایی

از آب دیده من،دریای دل پرآب است

از این غریق تنها،کس نشنود صدایی

کشتی نشسته در گِل،آهی کشیدم از دل

درمان غصه ها کن،این عقده را شفایی

تو ماهتابی و مه،تو روشنائی ره

همچون ستاره هائی،تو شمسی و سمایی

"عاشق"ببین نشسته،چون قایقی شکسته

شاید نگاه لطفی،بر حال او نمایی

پ.ن:این شعر رو یکی از دوستان سروده اند.با اسم وبلاگم هماهنگ بود،اینجا نوشتمش.

[ سه شنبه 21 آذر1391 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

آبی باش...

همچو آسمان...!

تا عمری به هوایت،

سر به هوا باشم...

[ دوشنبه 20 آذر1391 ] [ 2:39 قبل از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

 ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...

ﻫﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺪﻱ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.

ﻫﻤﺎﻥﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ.

ﻫﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺜﻞ ﻳﮏ ﺗﺎﺑﻠﻮﻱ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮﺩ؛

ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺑﺲ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﻲ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ

ﻳﺎ ﺍﺯﺷﺎﻥ ﺳوﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ

ﻳﺎ ﺯﻣﻴﻨﺸﺎﻥ ﻣﻴﺰﻧﺪ

ﻳﺎ ﺩﺭﺱ ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺑﻬﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ.

ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...

ﺑﻮﻱ ﻧﺎﺏ "ﺁﺩﻡ" ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ...

[ شنبه 20 آبان1391 ] [ 8:20 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

این پائیز هم خواهد گذشت

و زمستان از پس آن سپیدی و سردی اش را

به روزهایم خواهد بخشید،

و بهاری و تابستانی دیگر

و دوباره،پائیز !

این ها همه هستند 

همه دوباره تکرار خواهند شد

حتی بغضی که گلویم را پیوسته می فشارد

و لرزشی که قلبم،با هر بار به خاطر آوردنت

تجربه می کند،

اما آنچه دیگر تکرار نخواهد شد

وجود امن توست

و گرمای آرامش بخش عشقی

که با حضورت،

تنهائی هایم را ذوب مي كرد.

کاش لمس بودنت

لحظه به لحظه تکرار می شد...

[ دوشنبه 15 آبان1391 ] [ 5:32 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

پائیز،باران،عشق

همین ها را می توان در وصفش گفت!

در وصف این روزهای سردی

که از پی هم می گذرند...

پائیزم به نیمه رسیده است

و هر روزش را

با عطر خوش یاد تو

به پایان رساندم

پایانی که باز

به سرآغازی دیگر از روزی دیگر

پیوند خورده بود...

امروز را هم با یادت به انتها می رسانم

شاید فردا بیائی

در نیمه دیگری از پائیز...

[ یکشنبه 14 آبان1391 ] [ 3:51 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

سلام دوستان عزیز.امیدوارم که حال همه تون خوب باشه.بابت این چند ماه که نبودم و حضورم کمرنگ شده بود از همه عذرخواهی می کنم.شاید بعضی از شماها در جریان باشید.این تابستان برای ما خیلی بد بود.۴ تا عزیز رو از دست دادیم.خرداد ماه مادربزرگم ‌ـ تیر ماه خاله ام و شهریور هم عمو و پسر عموم هر دو با هم فوت کردند.که فوت این ۲ عزیز آخر از همه غم انگیزتر بود.عمو و پسر عموم در سانحه ی دلخراش تصادف جونشون رو از دست دادند و از همه وحشتناک تر این بود که ماشینشون آتیش گرفت و سوختند.(روحشان شاد و یادشان گرامی باد)

این بود که من هم به نت زیاد دسترسی نداشتم.به هرحال تأخیر چند ماهه ی مرا پذیرا باشید.

دلم تنگ است...دلم برای همه ی عزیزان از دست رفته ام تنگ است...دلم برای عزیزانی که ازم دور هستن تنگ است...

[ سه شنبه 2 آبان1391 ] [ 5:14 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

با یک لبخند تو،هزار راه بسته باز می شود و هزار خاطره بی پایان آغاز می شود.با یک نگاه تو،هزار مرده ی پریشان زنده می شود و هزار آسمان تاریک،خورشید تابنده می شود.با یک اشاره ی تو،دل نازکم هزار پاره می شود و میلاد با شکوه عشق هزار باره می شود.در این شب وحشت زا دستهای خسته ام را بگیر و کلمه های معصومی را که بر زبانم متوقف مانده اند به سوی عشق ببر.

در این زمستان قطبی پیراهنم را با عطر یوسف گرم کن و هفت آسمان گمشده را از روی شانه هایم بردار! آنقدر به رد پاهای زلال تو چشم می دوزم تا سبک ترین ابرها پایین بیایند و درختان کهنسال دوشادوش من به رودهای سفید سلام بگویند.

بر سطر سطر عریانی ام شعرهایی را می خوانی که فرشته ها با دست های نورانی شان نوشته اند و در تار و پود آوازهایم هزار صبح کوچک را می بینی که یکی پس از دیگری متولد می شوند.با یک وزش گیسوی تو،اقیانوس ها متلاطم می شوند و ماهیان عشق را تجربه می کنند و صدفهایی که در باغ های مرجان خانه دارند،مرواریدهای درخشان خود را به دهان من می بخشند.

[ سه شنبه 25 مهر1391 ] [ 7:28 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

کــــــاش  می ماندی 
برای تو "چیزی" نداشت
برای من "هزار شعر عاشقانه" داشت
سال ها بعد...

ابتدای کتابِ شعرم
این یک خط به تو میرسید:

"تقدیم به..... که الهام بخش شعرهایم بود"

پ.ن:از این متن خوشم اومد دوست داشتم تو وبم بذارمش

[ پنجشنبه 15 تیر1391 ] [ 10:43 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته‌ام،اما چگونه مي‌توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نمي‌دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟!!نمي‌دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم.نمي‌دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته‌اند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کرده‌اند که دشمنانم را شاد و مي خوار مي‌بينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!!!با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود...!با تو سخن مي‌گويم.تو را که رنگ زندگي خطابت مي‌کنم.قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نمی ‌بيند.جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟!!اگر بگويم بي تو شاد زندگي مي‌کنم دروغ گفته‌ام،اما اينسان که خودت را باخته‌اي،نمي‌تواني شادي را برايم به ارمغان بياوري.وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم.به زندگيم رنگ طراوت بزن...سپيدم کن...

[ چهارشنبه 24 خرداد1391 ] [ 8:25 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

سلام به همه ی دوستای خوبم.راستش نمی دونم چی بنویسم؟!!

اصلا نمی دونم چی باید بگم؟!!

فقط چند وقته که احساس دلتنگی و تنهایی می کنم...

احساس می کنم که از خدا خیلی دورم...

خیلی تنها شدم...تنهای تنها...

نمی دونم حرف دلم رو به کی بگم؟!!

یعنی کسی هم پیدا میشه که به حرف دلم گوش کنه و منو درک کنه؟!!

چرا باید از کسانی که دوستشون داریم دور باشیم؟!!

یه برادرم کرج،اون یکی برادرم آبادان،خواهرم شیراز و پدرم هم که هر دو هفته یه بار میاد اصفهان...

خیلی تنهام...

دوست دارم به زمان کودکیم برمی گشتم...

وقتی که دختر بچه ی چهار_پنج ساله بودم...

دوست داشتم تو همون کودکیم می موندم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم...

حال خوشی ندارم...

برام دعا کنید دوستان...

مرسی از لطف همه ی شما دوستای خوبم.

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 9:35 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

 خدايا:من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري...

پس اي خدا!هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند؟!!

تا ابد محتاج ياري تو،رحمت تو،توجه تو،عشق تو،گذشت تو،عفو تو،مهرباني تو

و در يک کلام!محتاج توام...

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 7:6 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

روحم خسته است،جانم به لب رسيده،تنها در اين گوشه افتاده ام.سرنوشت من اين بوده،کار ديگري از دست من ساخته نيست.چشمانم خيس است.دستم بی اراده می لغزد وکاغذها را سياه می کند.احساس ناخوشايندی سراسر وجودم را فراگرفته.درد گلويم روزهاست که مرا رها کرده؛ديگر تنهای تنهايم.دلم برايت تنگ شده است.برای آن نگاه بی غرورت.خالی ازهرافاده ای.ای کاش هرروزمی ديدمت.اما نمی دانم هروقت می بينمت بی اختيار رو يم را برمی گردانم،قلبم به تپش می افتد و دلم می خواهد هرگز نديده بودمت.ای کاش می توانستی درک کنی و اين را به حساب بی ادبی نمی گذاشتی.

ای کاش خودت می آمدی و حرف دلم را به خودم می زدی؛می گفتی:"دو ستت دارم".

و آن وقت من هم با اراده ای دو چندان می گفتم:"من هم دوستت دارم عزيزم"ودستها يت را در دستا نم می گرفتم تا گرمايش روح خسته ام را گرم كند.می گفتمت كه چه شب ها را که با يادت گذراندم و می گفتم که زندگيم بی تو معنی ندارد.

روحم خسته است،جانم به لب رسيده،تنها دراين گوشه افتاده ام.سرمای بی پير زمستان امانم را بريده است.اما هنوز تسليم نشده ام.آرزوی ديدار دوباره ي منجي زندگيم مرا سرپا نگه داشته است.

باد زباله ها را به هر طرف که بخواهد،می برد.ماه هر از چند گاهی پشت يک ابر چهره می پوشاند واندک نورش را از من دريغ می کند.نشسته ام روی صندلی،سوز و سرما همچنان ادامه دارد.مردم د اخل ماشين هايشان در حرکتند اما دو ساعتی می شود که پياده ای را نديده ام.من هستم و فقط من؛در انتظار آخرين ديدار.ابرها کنار می روند،روشنايی ماه پياده رو را تا نيمه روشن می کند.از دور سايه ای پديدار می گردد،قلبم به تپش می افتد،گردنم به ناگاه خم می شود،می خواهم بلند شوم و از آنجا بروم اما ديگر رمقی در من به جا نمانده،با نهايت تلاش رويم را برمی گردانم،تو را می بينم با ناشناسی در کنارت،می آيی از کنارم رد می شوی و توجهی نمی کنی،گويي كسي را نديده اي.خوشحالم،ديگرآرزويی ندارم،تو را ديده ام.با آخرين بازمانده های جانم خودم را به روی پل می رسانم به آسمان نگاه می کنم،ديگر ستاره ای در آسمان نمی درخشد.

خوشحالم،ديگر آرزويی ندارم،تنها اين که آب مرا بپذ يرد.تمام توان خود را جمع می کنم.

روحم رفته است،جانم به سر رسيده،تنها گوشه ای افتاده ام.ديگر روز آمده است و من روي همان صندلي نشسته ام.ديگر از سرما خبري نيست،ديگر غمگين نيستم،نمي دانم به چه خاطر است شايد به اين خاطر كه او ديگر تنها نيست،كسي را دارد كه شريك تنهاييش باشد،كسي كه اين بار سنگين را تواند بر دوش كشد.در آنسوي پل كنار ساحل مردم جمع شده اند،گويي به چيزي غريب مي نگرند.احساس سبكي مي كنم،ديگر چون گذشته ها قدم هايم سنگين نيستند،به آن سوي پل مي روم،مي روم تا به ديگران بپيوندم،همه شان غم خاصي در چهره دارند،صداي پچ پچشان را مي شنوم،يكي مي گويد:"هميشه روي آن صندلي مي نشست"و با دستش صندلي آن سوي رودخانه را نشان مي دهد.و ديگري با حركت سرش تأييد مي كند.جمعيت را كنار مي زنم،به آرامي راه خود را باز مي كنم.

جنازه اي درساحل رودخانه افتاده است.چهره اش به نظرم آشنا مي آيد،نزديك تر مي روم به او خيره مي شوم.اما نمي دانم او را كجا ديده ام،ايستادن بي فايده است برمي گردم؛به سوي صندليم.تا شب وقت دارم تا به او و سرنوشتش فكر كنم.

[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 5:5 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

هنوز دست هایم

در دست های تو بود

که باران بارید

تو رفتی چتر بیاوری

و من هنوز که هنوز است

روی این نیمکت

منتظرم

که یا باران بند بیاید

یا تو با چتر

یا تو بی چتر

فقط برگردی

[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

 آرام بخواب

که من بیدارم

که هر شب تا صبح ستاره های زرد رنگ را

به سیاهی شب هایت

سنجاق خواهم کرد!

دیواری خواهم شد در مقابل باد

تا روزهای ابریت،

باران همانطور آرام و عاشقانه ببارد!

خنکای دلنشین هوای بهاری

شیرینی میوه های تابستانی

گرمای آرامش بخش خورشید ظهرهای پائیزی

و زیبائی رقص آرام دانه های برف زمستانی

همه را برای آرامشت به جیب خواهم زد

و به لحظه هایت،پیوند می زنم!

آبی ترین رویاها را

درون صندوقچه ای

به دستت خواهم سپرد

و کابوسهایت را

از خوابهایت خواهم تکاند!

آرام بخواب

که من بی خوابم

که خواب هایم

در عین بیداریست

در اندیشه هایم

در رویاهایم

در تمام تو...

[ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 2:52 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

سلام به همه ی دوستان عزیز.راستش نمی دونم چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

امشب هرکار کردم نتونستم وارد فیس بوک بشم.حتی ایمیل ها هم باز نمی شد!!!!!!!!!!!

خب چه کار میشه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

این از سرعت پایین شبکه است.دلمون خوشه ADSL داریم.اونم با سرعت 1 مگا بایت.ولی چه فایده؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

دو ساعت باید منتظر باشیم تا یه صفحه باز بشه!!!!!!!!!!!

اینم یکی از مشکلات جامعه ماست.مجبوریم بسازیم دیگه!!!!!!!!!

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 11:46 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

زندگی زیباست...

و هر روزش آغازی دوباره،برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته...

زندگی زیباست،به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رز،اما با دورنمایی زیبا و فراموش نشدنی،با صحنه های رنگارنگ ودلنشینش،بی سایه،بی غم،با اندکی پستی و بلندی...کسی چه می داند؟همیشه آنگونه که میخواهیم نیست و هرچه میخواهیم به دست نمی آید...مشکل همیشه هست،نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد،باید دید و نگرش عوض شود.نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم،جذابیت و سودمندی اثر بخشی را برایمان به ارمغان می آورد.این راهیست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی...خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم.آری اینگونه است رسیدن به اوج...

باید بخواهیم،نهراسیم،بتوانیم،ببینیم،تلاش کنیم،فردا را بخواهیم،از گذشته به جز تجربیاتش مابقی را دور ریزیم...

آری،زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش باز هم زیباست،رنگارنگ و شیرین...

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 7:21 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

بیا!

سراپا گوشم!

نجوا کن تمام حرفهای ناگفته ات را

تمام دل تنگی ها

دلواپسی ها

دل شوره ها

دل گیری ها

و تمام آن چه را که دل آزارت شده است

و من می خواهم بگیرمشان

تا آرامترت ببینم،

تا در آرامشت

حتی به من فکر هم نکنی

اما من،به آرامشت خوش باشم...

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 4:12 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

تو نیستی

اما باران هست

احساس هست

عشق هست

شعر هست

و یاد تو

که با اینها نبودنت را

برای قلبم توجیه می کنم...

آخر امروز،روز خاصی ست برایمان

و قلبم بهانه گیرتر شده است

اما خودمانیم

نبودنت،

با هیچ چیز توجیه نمی شود!

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

آنقدر زمین خورده ام که

بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما

نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام...

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 8:18 بعد از ظهر ] [ مریم ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،